خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

در انتظار صبح

خون مي‏چكد ز چشم فلق از ديار صبح داغي كه مانده بر جگر روزگار صبح شب رفت و شد سپيده، نتابيد آفتاب شايد كه مهر و ماه ندارد ديار صبح بس رنج‏شب به شانه كشيديم تا به صبح


خون مى‏چكد ز چشم فلق از ديار صبح داغى كه مانده بر جگر روزگار صبح شب رفت و شد سپيده، نتابيد آفتاب شايد كه مهر و ماه ندارد ديار صبح بس رنج‏شب به شانه كشيديم تا به صبح در انتظار ديدن گلگون عذار صبح يك شب اگر به خواب در آغوش آرمش از بسترم جوانه زند ، نوبهار صبح چون موج بيقرارم از ين تيره روزگار تا كى به سر برم همه شب ، در خمار صبح رنجى كه از بلاى زمستان كشيده‏ام آيا بود كه عرضه كنم بر بهار صبح؟ بى‏روى دوست، صبح سعادت نمى‏دمد در باور حضور، مكن زينهار صبح شبها به راه دوست مياسا، كه صبحدم برخيزد آفتاب جهان از مدار صبح گر، ديده شد سپيد ز هجران و انتظار بايد كشيد شب همه شب انتظار صبح روشن شود چراغ دل از آفتاب وصل گر بر كنى دل از شب و آيى كنار صبح بى‏رنج و صبر جان «پريشان‏» نمى‏دمد گلهاى آرزو و ز سر شاخسار صبح

عدم نمایش نظرات

خانه | تماس | درباره ما |