خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

گفتگو با مجتبي سبزه و بابك مفيدي (خوشنويس)

آنچه در پيش رو داريد، حاصل گفت و گوي دوست و همکارمان بابک مفيدي با مجتبی سبزه است. گفت و گويي درباره ي تاريخ پر فراز و نشيب هنر خوشنويسي كه از ديرباز تا امروز چشم و چراغ هنرهاي بصري ايران زمين بوده است.

آقاي مجتبا سبزه در سال 1355 در بام خراسان متولد شد . از سال 1373 نزد استاد رسول مرادي به تمرين خط پرداخت و در سال 75 موفق به کسب درجه ي ممتاز از انجمن خوشنويسان مشهد شد . در سال 1376 به تهران آمد و به حلقه ي شاگردان استاد غلام حسين اميرخاني پيوست . در شماري از مسابقه هاي کشوري رتبه هاي ممتاز به دست آورد . سبزه تاکنون در کشورهايي چون مراكش، پاکستان، افغانستان، سوريه و قطر نمايشگاه هاي خوشنويسي برگزار کرده است . در سال 1387 از سوي شوراي ارزشيابي انجمن خوشنويسان ايران به مقام استادي رسيد و به عنوان جوان‌ترين استاد اين انجمن شناخته شد .


بابک مفيدي : جناب عالي جايگاه خوشنويسي يا خطاطي را در نسبت با ديگر هنر هاي تزييني ايران در کجا مي بينيد ؟ مثلا در نسبت با تذهيب يا اساسا با هر هنري که به نحوي وابسته به کتاب آرايي باشد ؟
من اجازه مي خواهم از تاريخ کمک بگيرم و گريزي بزنم به اين که جايگاه خوشنويسي در تاريخ کجا بوده . اگر به گذشته نگاه کنيم مي بينيم که در ايران مصطبه نشين اصلي هنرهاي‌ تصويري،‌ خوشنويسي بوده است . براي نمونه در کاخ گلستان مرقعي هست به نام مرقع گلشن مربوط به قرن يازدهم هجري؛ يعني همزمان با دوره ي پادشاهي جهانگير شاه گورکاني در هند . روي اين مرقّع چندين استاد بزرگ کار کرده اند منتها فقط چند نفر از آنها خوشنويس بوده اند ؛ ميرعلي هروي ، سلطان علي مشهدي ، به اضافه ي محمدحسين زرين قلم که به کشميري معروف بوده . اينها خطاطان بزرگي هستند که نامشان در اوراق مرقع گلشن ديده مي شود و بقيه به تذهيب و آرايش مرقع پرداخته اند .امروزه ما اسم خيلي از آن تذهيب کاران را نمي دانيم اگرچه کارشان بسيار عالي و استادانه بوده . به نظر من تذهيب کاران در خدمت خوشنويسان بوده اند. هرچند اين روزها تذهيب کاران از اين حرف خوششان نمي آيد اما به هر حال در گذشته اين يک واقعيت بوده است . شما اگر صفحه ي 58 اين مرقّع را نگاه کنيد خواهيد ديد که تذهيب کاران آن دوره حتا براي تمرين مفردات ميرعلي چه تذهيب هاي فاخري اجرا کرده اند .

ب . م : اين صدرنشيني يا به تعبير شما مصطبه نشيني که براي خوشنويسي قائليد از چه زماني در هنر ما شکل گرفته ؟ مثلا اگر به دوردست هاي تاريخ ايران ، به پيش از اسلام برگرديم، آيا خوشنويسي در آن دوران هم چنين جايگاهي داشته ؟براي مثال نزد مانويان که به خط و کتابت و نقاشي اهميت مي‌داده‌اند؟ اجازه بدهيد سوالم را اين جور بپرسم که آيا پيش از اسلام اصلا خط يا خطوطي رايج بوده که به تبع آن بشود از جايگاه کاليگرافي در آن دوران سوال کرد يا خوشنويسي هنري است که پس از اسلام در ايران شکل گرفته و سير تاريخي آن را هم بايد در تحول و تطور هنرهاي اسلامي دنبال کرد؟

من فکر نمي‌کنم از خطوط پيش از اسلام چيزي داشته باشيم که جنبه ي کاليگرافيک(1 ) داشته باشد و کارشناسان و حتا صاحب نظران آن را به اين دقت تفکيک کرده باشند ؛ حتا ما وقتي خط ‌هاي هيروگليفي را مي‌بينيم، مي‌گويند اينها خط تصويري است يا مي‌گويند خطوط پيش از اسلام است. ولي اين که آيا اين خط، خوشنويسي است يا نيست من نديده ام به آن پرداخته شده باشد.اينها فقط سند تصويري است . به هر حال چيزي نوشته مي‌شده اما از نظر هنري احتمالاً به آن اهميت نمي داده اند . من گمان نمي کنم که در دوره هاي تاريخي پيش از اسلام بشود از پديده اي هنري مثل خوشنويسي سراغ گرفت. اگر هم خطي به صورت خوشنويسي بوده من نديده ام، اما قبل از اين که اقلام سته (2 ) به اين معنا که ما امروز مي شناسيم و به ابن مقله نسبتش مي دهيم وجود داشته باشد ما نسخ قديم را داشتيم، خطوط مانوي را داشتيم، يک رشته خط هايي در ايران رايج بوده مثل خط کوفي يا خط ثلث جلي . در صدر اسلام هم خط تنزيل بوده که تشابه هايي به خط کوفي و نسخ قديم دارد و بعضي هم به اشتباه به آن خط کوفي مي گويند که اين جاي بررسي دارد .
البته در ميان همين خطوط اگر کمي دقت کنيم، مي بينيم که خط نسخ قديم که به نوعي هم شبيه خط کوفي بوده، زاويه هايش گرفته شده ، صيقل خورده و تا اندازه اي ويژگي هاي زيبا شناسانه در آن ديده مي شود؛ من نمونه هاي زيادي از اين نسخ ديده ام . با اينهمه حتا اين خط هم در آن زمان هنوز حالت هنري نداشته و بيشتر براي نوشتن استفاده مي شده است . به تعبير فني و دقيق در دوره هاي اوليه هنوز جنبه هاي فونکسيونال خط ، در مقام نوشتار يا ابزار مکتوب انتقال پيام ، بر جنبه هاي کاليگرافيک آن غلبه دارد . البته در همين دوره ها گاهي مي بينيم که به نوعي، بعضي از مکتوبات جنبه هاي کم رنگ هنري پيدا کرده اند و سعي شده آنها را با آرايه هايي پرداخت کنند؛ مثلاً اگر پادشاهي مي خواسته فرمان يا مطلبي براي کسي بنويسد، به اصطلاح سخن پادشاه را به زر مي گرفتند يا اگر هم به زر نمي گرفتند لااقل طوري مي نوشتند که ارزش هنري پيدا مي کرد و اگر به دست کسي مي رسيد ، مي ديدند که فرمان پادشاه است و آن را به خوبي نگه مي داشتند . در هر حال کاتب يا منشي همه ي تلاشش را مي کرد تا سخن پادشاه را به زيباترين حالت بنويسد .به نظر من سرآغاز خوشنويسي را بايد در همين جا جست و جو کرد. 

ب . م : شما فرموديد که خوشنويسي بعد از اسلام شکل گرفته و از سوي ديگر وقتي که به اسلام نگاه مي کنيم مي بينيم که شالوده ي اين دين بر قرآن يعني بر يک متن مکتوب استوار شده که به اعتقاد مسلمانان کلام خداوند است . با اين مقدمات مي خواهم اين سوال را مطرح کنم که آيا فکر نمي کنيد که تقدس اين نوشتار وحياني بود که از اول باعث شد کاتبان مسلمان سعي کنند کلام الاهي را خوش بنويسند؟ آيا خوشنويسي خطوط عربي در افق تاريخي خود اينگونه پديد نيامد؟
به هرحال اين اعتقاد بي تاثير نبوده . ما مي بينيم که در صدر اسلام هم که خوشنويسي به معناي امروزش نبوده ، کاتبان وحي سعي مي کردند کلام قدسي را به بهترين و زيباترين نحو بنويسند . نمونه هايي هم که در تاريخ به جا مانده اين ادعا را مي رساند . مثلا وقتي که به تحفة الخطاطين يا گلستان هنر نگاه مي کنيد، مي بينيد که مولفان هر دو کتاب به چهل حديث اشاره مي کنند که در آنها به ضرورت حسن خط در نگارش کلام الله توصيه مي شود؛ مثل اين گفته ي پيامبر که: "من کتب بحسن الخط بسم الله الرحمن الرحيم دخل الجنه بغير الحساب" . به هر حال کسي نمي تواند انکار کند که چنين آموزه هايي در توجه به حسن خط و پيشرفت آن تاثير داشته است.

ب . م : پس مي شود بگوييم خوشنويسي به خاطر پيوستگي اش با قرآن يا کلام الاهي بيش و پيش از اين که هنري ايراني باشد ، هنري اسلامي است ؟
پاسخ من به اين سوال تا حدودي مثبت است.به اين معني که در مرحله ي پيدايش به هر حال اسلام تاثير جدي روي ‌خوشنويسي به معناي کلي گذاشت و شايد به همين دليل است که عرفا به نحو نمادين سلسله ي اين سنت را به حضرت علي بر مي گردانند. اما در دوره هاي بعد يعني مثلا آنجا که به خط نستعليق مي رسيم ديگر به سختي مي شود به اين سوال پاسخ مثبت داد.در نستعليق داستان ديگري است که اگر فرصت باشد به آن اشاره خواهم کرد.

ب . م : چرا سرآغاز کتابت را به حضرت علي منسوب مي‌کنند ؟ آيا اين انتساب، ريشه در يک واقعيت تاريخي دارد يا بيشتر جنبه ي ميتولوژيک دارد و از سنخ افسانه هاي آغاز است ؟ در واقع چرا براي خط يک منشاء قدسي و آسماني پيدا مي کنند و نخستين امام را نخستين آموزگار خوشنويسي مي دانند ؟ در طريقت نامه ها ، فتوت نامه ها و رساله هاي ما چنين آمده که خط از آسمان بر حضرت علي که نخستين معلم و امام است نازل شده . چرا کس ديگري را پيدا نمي کنيم ؟ چرا به حضرت علي منسوب مي کنيم ؟

خيلي چيزها را منسوب مي کنند اما شما مي گوييد منسوب . به هرحال حضرت علي يکي از چهل نفر کاتبي بوده که قرآن را کتابت مي‌کردند . کاتب هاي آن زمان همه، قرآن مي نوشتند. کاتب هاي معروف تر از حضرت علي هم داريم که هميشه در کنار پيامبر بودند . ولي من احساس مي کنم به خاطر امام بودن و بيشتر از روي اعتقادات است که در مورد حضرت علي اين اتفاق افتاده است . حتا بعدها در نوشته هاي سلطان علي مشهدي داريم که شبي حضرت علي را در خواب مي بيند که به او مي‌گويد قلم خفي را جلي کردم و بعد هم که مي دانيم سلطان علي مي‌آيد و آن خط را مي‌نويسد. مير علي هروي هم رساله اي درباره ي خط نوشته به اسم مداد الخطوط . در اين رساله، مير علي، اول سلسله ي خطاطان را به حضرت آدم و بعد حضرت نوح و ادريس مي رساند و همينطور مي آيد جلو تا اينکه مي گويد در سلسله ي خطاطان، اولين کسي که کوفي نوشت حضرت علي بود. گويا اين اعتقاد و توسل خيلي به خطاط کمک مي‌کرده. اما اين که سندي باشد که نشان بدهد حضرت علي به کسي درس خط داده باشد، من جايي نديدم. البته به طور شفاهي آدم مي‌شنود اما اين صحبت‌ها مستند نيست. منتها از جنبه ي تاريخي، بعد از حضرت علي اتفاقي مي‌افتد و آن اين است که ابوالاسود دوئلي حروف را اعراب و نقطه گذاري مي کند و معروف است که ابوالاسود از شاگردان حضرت علي بوده. اگر از اين زاويه به موضوع نگاه کنيم آن وقت شايد بشود از رابطه ي استاد و شاگردي حرف زد و به نقش ايشان در تکامل و تعليم خط اشاره کرد، اما در اينجا براي خود من هميشه و بلافاصله اين سوال پيش مي‌آيد که چطور حضرت علي خود به اين نکته واقف نشد که براي حروف، نقطه و اعراب بگذارد ؟

ب . م : وقتي از آغاز خط عربي يا از خطوط منسوب به ائمه صحبت مي شود من بي اختيار به ياد قرآن هاي قطور کوفي با آن کاغذ هاي پوستي و قطع بياضي شان مي افتم ؛ همان ها که مي شود پشت شيشه هاي سنسور دار موزه ها ديد ؛ در حالي که خيلي ها حلقه زده اند دورشان و براي اينکه بهتر ببينند روي شيشه هاي پر نور خم شده اند . به بازديدکنندگان معمولا گفته مي شود که اين خط، خط کوفي است. اولين خطي که قرآن را با آن نوشتند. البته اين را هم مي دانيم که اين خط کوفي روز به روز تغيير کرد تا بالاخره تبديل شد به انواع خطوطي که امروز مي شناسيم . اما نکته ي اساسي اين است که خط کوفي را از همان آغاز به شيوه هاي بسيار متنوعي کتابت مي کردند که در عين حال تشخيص و تفکيک شان هم کار ساده اي نيست. اگر ممکن است کمي درباره ي خط کوفي بگوييد. درباره ي آغازگاهش ؛ شيوه هاي گوناگونش و به ويژه درباره ي اينکه اين خط چگونه توانست شکل ايراني پيدا کند.
خاستگاه خط کوفي همان خاستگاه اسلام يعني عربستان است. هر جا که اسلام رفته ، خط کوفي را هم با خود برده است. اخيراً فرد محققي، پژوهش مصوري انجام داده بود و گفته بود که خط کوفي به هر منطقه‌اي که مي‌رسيد شکل آن منطقه را به خود مي‌گرفت و تفاوت‌هاي فوق العاده‌ جدي در خط کوفي يک جغرافيا با کوفي مربوط به جغرافياي ديگر وجود دارد . ايشان چيزي در حدود 125 نوع خط کوفي را شناسايي کرده و "بسم الله الرحمن الرحيم" را هم بر اساس يافته هايش به شيوه هاي مختلف نوشته است. طبيعتاً ايران هم از اين قضيه مستثنا نبوده و با ورود اسلام به ايران خط کوفي هم وارد ايران شده و کوفي ايراني از همين جا شکل گرفته است. اجازه بدهيد با يک مثال موضوع را توضيح بدهم . در واقع خط کوفي مثل چوبي بوده است که به دست هر استادکار نجاري مي‌افتاده آن را مطابق ميل و سليقه ي خودش تراش مي‌داده و به هر شکلي که مي‌خواسته در مي‌آورده. وسعت کاربرد و شکل پذيري خط کوفي هم به همين صورت بوده است. اين که مي‌گوييم خط کوفي به 125 نوع تقسيم مي‌شود و در عين حال باز همه ي انواع آن هم در قالب خط کوفي مي‌گنجد به همين قابليت انعطاف بر مي گردد. مثلاً خط کوفي وقتي به مراکش مي‌رود يا وقتي به کوفي آندلسي مشهور مي‌شود (ي)ها و (واو)هايش طولاني‌تر مي‌شود.حالا اگر بپرسيد اين تغييرات دقيقا بر چه مبنايي صورت گرفته، بايد بگويم به درستي معلوم نيست ؛ چون ما مقتضيات آن روز را نمي‌دانيم. مثلا ممکن است خطاط، خط را جايي ديده باشد و آن را به ذهنش سپرده باشد يا در مقطعي که مقيم جايي بوده، تعليم خط ديده باشد اما پس از مدتي از آنجا رفته و در جاي ديگري شروع به نوشتن کرده باشد.در اين صورت بديهي است که خط دچار تغييراتي شده باشد. حتا اين هم بعيد نيست که فرد قواعد خط را کامل آموخته اما بعدها سليقه ي همان شخص بر روي خط تاثير گذاشته باشد و آن را دچار دگرديسي کرده باشد .

ب . م : بنابراين من از سخن شما اينطور استنباط مي کنم که در خط کوفي جوهره‌اي هست که به آن قابليت پذيرش فرم هاي متنوع زيباشناختي مي بخشد و شايد هم از همين جا بود که اين خط وقتي در سرزمين‌هاي گوناگون پراکنده مي شد، مي توانست در هر فرهنگي معناي ويژه اي پيدا کند و در قالب تازه اي ببالد .اما سوالي که پيش مي آيد اين است که ما امروز بر چه مبنايي اين شيوه ها را از هم تفکيک مي کنيم و ملاک ما براي نام گذاري هر يک چيست؟
اقليم و سرزمين شکل گيري آنها با توجه به اسنادي که در آن مکانها پيدا شده يکي از مهمترين ملاک هاي نامگذاري اين خطوط است تا جايي که اسم بسياري از اين خط ها با سرزميني که در آن شکل گرفته اند عجين شده؛ اما اين که مي فرماييد ملاک تفکيک چيست به نظرم بيشتر يک امر حسي است. شما خط اندولسي را که مي‌بينيد، واقعاً احساس مي‌کنيد اين اندلسي است. يعني اينجا بيشتر احساس دخيل مي شود؛ مثلاً آن طرز خطي که در حيدرآباد هند بوده،با آن که در دهلي، يا آگرا بوده فرق مي‌کرده. در واقع در منطقه هاي مختلف خط هاي متفاوت داريم. ولي گونه ي ايراني اش خيلي جالب است. خاستگاهش نيشابور است و حس و حال ايراني هم دارد . البته چيزي که درباره ي شيوه ي ايراني خط کوفي به نظرم مي رسد اين است که در تمام ايران وقتي به ظاهر خط نگاه مي کنيم يک جور يکدستي در هيبت کلمات وجود دارد که من احساس مي کنم از همدلي هنرمندان ايراني و اينکه مزاج شان بسيار به هم نزديک بوده نشات گرفته.

ب . م : اين حس و حال ايراني که شما در شيوه ي ايراني کوفي مي بينيد، چيست ؟
نمي‌دانم؛ کاش مي شد تعريف کرد ! البته اينها به نظرم چند شاهد مثال مي‌خواهد که آدم بياورد و توضيح بدهد که چرا اين ايراني است اما يک نکته خيلي مهم اين است که ما ايراني‌ها هر وقت آنها را مي‌بينيم احساس مي‌کنيم ايراني است. همان طور که وقتي يک فرد هندي را مي‌بينيم مي‌گوييم او هندي است . ناخودآگاه مي‌فهميم. من هم وقتي به همين نمونه هاي خط کوفي نگاه مي کنم که در ايران باقي مانده، ناخودآگاه حال و هواي ايراني آن را پيدا مي کنم . بارزترين آنها خط هايي است که روي سفال‌هاي نيشابور باقي مانده ، اينها کاملا شکل و قيافه ي ايراني دارد يعني روحيه ي ايراني در آن متبلور است. البته اين را هم بگويم که خط کوفي ايراني به هر حال متاثر از خط کوفي عربي است.اين را در قياس با نستعليق مي گويم که هم خاستگاهش ايران است هم روح ايراني در آن موج مي زند.

ب . م : آن خط کوفي که به شيوه ي ايراني بود آيا شباهتي هم به نستعليق چند قرن بعد داشت ؟
هيچ شباهتي نداشت.

ب . م : ويژگي‌هاي مشترک داشتند؟
فکر نمي کنم.

ب . م : آيا کسي تا به حال به دنبال اين رفته که بداند چه ويژگي‌هايي در خط کوفي ايراني است که به آن هويت ايراني مي دهد ؟ يا اينکه چنين شيوه اي چه نسبتي با نستعليق دارد که باعث مي شود ما هر دو خط را متصف به ايراني کنيم ؟
بعيد مي دانم کسي دنبال کرده باشد؛ چرا که هنرمندان ما اکثرا به خود هنر مشغولند و از تحقيق غافلند و محققان ما هم آنقدر سرگرم تحقيق به شيوه ي مورد علاقه ي خودشان هستند که گاهي از خود هنر غافل مي شوند؛ به همين دليل هم خلاقيت در کار هاي پژوهشي کمتر ديده مي‌شود. البته آقاي جزايري پژوهشي درباره ي خط کوفي انجام داده و دو جلد کتاب هم راجع به اين موضوع نوشته و اشاره‌هايي هم به خط کوفي ايراني کرده ، ولي به اين ريزي و دقت کسي به اين موضوع نپرداخته يا حداقل من نديده‌ام .در اين مورد احساس مي کنم که بايد گروهي متشکل از چندين محقق در زمينه هايي مثل خط شناسي، جامعه شناسي، روانشناسي و تاريخ با هم در اين باره به پژوهش بپردازند و نظريه اي جامع بدهند. ولي به هر حال از اينها که بگذريم اين که بخواهيم بگوييم ردپايي از خط کوفي در نستعليق هست ، به نظر من نيست.

ب . م : جنبه‌هاي تزييني خط کوفي چيست ؟
اين خط خيلي فرم‌ پذير است . به لحاظ تاريخي هم اگر نگاه کنيم مي بينيم که منع شمايل نگاري در اسلام بستر مناسبي براي استفاده از جنبه هاي تزييني خط در بناهاي معماري فراهم کرد. اگر مجموعه ي اين عوامل را کنار هم بگذاريم تا حدودي زمينه هاي بسط انواع تزييني خطوط کوفي روشن مي شود؛ مثلاً در خط‌ هاي کوفي که در رباط شرف در 60 کيلومتري سرخس هست،(3 ) مي‌بينيد به قدري با کلمه‌ها بازي کرده‌اند که انگار مي خواسته اند به مدد خوشنويسي بافت بي نظيري از تزيينات به وجود آورند. براي مثال وقتي که به خطوطي که در سردر محرابي شکل نوشته‌اند نگاه مي کنيم، مي‌بينيم که اگرچه بستر خط کوفي در افق صاف بوده اما همپاي گردش قوس، شکل کلمات هم به طرز چشم نوازي گردش کرده‌ . يعني خطاط ايراني چنان نرمش و انعطافي به حرکت خشک و مستقيم خط داده که آن را با انحناهاي معماري يکي کرده است.

البته خطاطان رباط شرف در آرايش خط فقط به چنين هنرنمايي هايي بسنده نکرده‌اند . آنها حتا در داخل کلمات هم از گل و برگهاي بسيار زيبا که مخصوص آن دوره است و معروف به تزيين مشجري بوده، با استادي تمام استفاده کرده اند. براي من جالب است که هاشورهايي که در کارهاي بايسنقر مي‌بينيم آنجا هم هست و از آن جالب تر اينکه در رباط شرف يک نمونه از خط ثلث مي‌بينيم مربوط به زماني که هنوز از مرگ ابن‌مقله خيلي نگذشته بود و اين سندي است که نشان مي دهد ايرانيان حتا پيش از ابن مقله تاثير خودشان را بر اين خط گذاشته بودند.

ب . م : اولين خطاط ايراني که خط کوفي نوشت چه کسي بود ؟
نمي‌دانم. هيچ امضايي نداريم. البته بعضي خطوط بي رقم و امضا داريم که منسوب‌اند. حتا آنهايي که به ائمه نسبت مي‌دهند، آنها هم منسوب اند.

ب . م : پس در آن روزگار هنوز امضا کردن خط مرسوم نبوده ؟
نه. مرسوم نبوده. بد نيست اين را هم همينجا بگويم که به گمان من اساسا خط نويسي از موقعي به کاليگرافي تبديل شد که خوشنويس جرات کرد اسم خودش را بنويسد. يعني دست نوشته را رقم بزند. يا با زبان امروزي امضايش را پاي کار بگذارد.

ب . م: اگر اجازه بدهيد برگرديم به ادامه ي سير تاريخي خوشنويسي و به يکي از نقطه هاي عطف اين تاريخ يعني ابن مُقله .(4 ) کسي که زندگي و سرانجام تراژيکش دستمايه ي افسانه پردازي ها شده. ابن مقله در خوشنويسي چه کرد ؟ يعني در تحول خط در قرن هاي سوم و چهارم هجري چه اتفاقي افتاد که ابن مقله را ناسخ خطوط قديم و واضع اقلام نو مي‌دانند.
ابن‌مقله شايد اولين کسي باشد که از او امضا مي‌بينيم ؛ در قرآني که به خط اوست مي بينيم که خودش را به عنوان خوشنويس مطرح کرده . درست است که وزير دربار بوده و صاحب نام و اهل سياست بوده ولي خودش را به عنوان خوشنويس معرفي مي‌کند . انگار از مشق کردن و خلق کردن بيشتر لذت مي‌برده تا از سياست و وزارت . اما اهميت آنچه به ابن مقله منتسب مي کنند اين است که مي گويند او اقلام ستّه را از خط کوفي استخراج کرده ؛ اگر چه اين حرف کلي‌گويي و به نظر من غلط است . شايد هم از سنخ همان افسانه هايي باشد که مثل هاله اي از اغراق، چهره ي تاريخي اين مرد بزرگ را پوشانده و خود شما هم به آن اشاره کرديد. قدر مسلم اين است که ما خط ثلث و نسخ و محقق و ريحان را قبل از ابن مقله هم داشتيم ولي من مي‌توانم اين جمله را به خوشنويساني که دوست دارند ذهنشان را اصلاح کنند بگويم که ابن مقله خطوطي را که تا قرن چهارم دسته بندي نشده بود، سازماندهي کرد .يعني دوباره لباسي نو به آنها پوشاند و تحويل تاريخشان داد و چون اين خطوط به دست او پخته تر شده بود، عده اي مبالغه کردند و گفتند همه ي اينها را خود ابن مقله اختراع کرده ولي در واقع بايد بگوييم که کار اصلي ابن مقله اين بود که او شيوه هاي مختلف را ساماندهي کرد. به تعبير ديگر ابن مقله نقطه ي عطفي شد که خط هاي پراکنده ي قبل از خودش را با هيبتي آراسته تر و مشخص تر ظاهر کرد.

ب . م :به هر حال ما دست کم ناگزيريم بپذيريم که ابن مقله براي نخستين بار از خط کوفي اقلام ستّه را بيرون کشيد، يا به تعبير شما آن شيوه هايي را که قبلا در تمايز آشکار نبودند، در اين دسته بندي ششگانه از هم تفکيک کرد. آيا اساسا خود خط کوفي آبستن اقلام سته بوده يا اين شش شيوه هر کدام از گوشه و کناري سر بر کشيده‌اند و در خط کوفي به هم آميخته‌اند و بعد تشخص و هويت خاص خودشان را پيدا کرده اند ؟
من در پاسخ به سوال قبلي شما گفتم که به باور من ابن مقله نمي تواند همه ي اقلام سته را از خط کوفي استخراج کرده باشد، اما در عين حال بد نيست از منظر ديگري هم به اين قضيه نگاه کنيم . ردپاي اقلام سته مثل نسخ، محقق، ريحان و غيره به نوعي در خط کوفي ديده مي‌شود. اما اگر يک راست برويم سراغ خط کوفي و بخواهيم اين اقلام را در دگرديسي فرم هاي کوفي جست و جو کنيم خيلي به نتيجه ي خوبي نمي‌رسيم. . من احساس مي‌کنم که " زمان " و نيازهاي ويژه ي يک دوره ي تاريخي اين خطوط را با هويتي مستقل متولد کرده است. بايد توجه داشته باشيم که خط کوفي هم در نگارش و هم در قرائت خطي دشوار بود. چنين خطي در قرون سوم و چهارم که اوج پويايي فرهنگ مکتوب در دربار عباسيان بود نمي توانست نياز زمان را بر طرف کند . تصور کنيد از يک طرف نهضت ترجمه و موج انتقال نوشته هاي يوناني و زبان هاي ديگر را داشته باشيم و در طرف ديگر خط کوفي را داشته باشيم به عنوان خطي که قرار است مبناي استنساخ واقع شود.پس نياز زمان بود که خطوطي پديد آيند که هم آسان تر نوشته شوند، هم آسان تر خوانده شوند . بنابراين در اقلام سته ما مي‌بينيم که خط ‌ها طوري شده اند که الفباي آنها خواندني‌تر شده ، اما فرم‌هاي خط يا اجزاي اين الفبا طوري است که نمي‌توانيم بگوييم منبع همه ي اين خط ‌ها خط کوفي است. نکته جالب‌تر اين که اقلام سته به هم شبيه‌ترند تا به خط کوفي . خط محقق و ريحان تفاوت زيادي ندارند و تشخيص آنها از هم خيلي سخت است، تا جايي که حتا کارشناسان زبده مي‌گويند اگر خط محقق را ريز بنويسند ، مي‌شود ريحان . اما به هر حال هيچ يک از آنها با کوفي اشتباه نمي شود.

ب . م :پس خط در سير تطور تاريخي خودش به عنوان نوشتار، روز به روز خواندني‌تر شده و زيبايي‌شناسي خط هم در طول زمان همسو با جنبه ي فونکسيونال خط به عنوان متني که قرار است از راه کلمات خوانده و فهميده شود پيش رفته . دقيق تر بگويم ما در اينجا با جنبه ي زيبايي شناختي نشانه ها رو به رو مي شويم؛ به اين معني که يک کلمه به هر حال يک نشانه است که بايد ما را به معنا يا مدلول خودش دلالت کند، اما اين نشانه در عين حال که کارکرد اصلي خود را دارد مي تواند ريخت و فرم زيبايي هم پيدا کند. اگر درست متوجه شده باشم در قرن هاي سوم و چهارم هم تبديل خط کوفي به اقلام سته بر اساس چنين مبنايي صورت گرفته.
بله همينطور است.

ب . م : بعد از ابن‌مقله بين سرآمدان خط ياقوت مستعصمي را داريم در قرن هفتم هجري. غلامي که در دستگاه آخرين خليفه ي عباسي ترقي کرد، کاتب خليفه بود و شايد هم غارت بغداد را در زمان هلاکو به چشم خودش ديده باشد و اين را که چطور به يک چشم به هم زدن اميرالمومنين را در نمد پيچيدند و آن قدر ماليدند تا مرد و آسمان هم البته به زمين نيامد. راجع به ياقوت اين را هم شنيده ايم که مي گويند در تندنويسي نظير نداشت. لابد اگر هر خوشنويس ديگري هم بود که در يک چنين تاريخ پرشتابي زندگي مي کرد آهنگ نوشتنش تندتر مي شد. از مطلب دور نشوم . نقش ياقوت در تطور خط چه بود ؟
اگر بخواهيم اوج گرمي بازار خوشنويسي را در دوره ي عباسيان نگاه کنيم بايد آن را در نمونه هاي به جا مانده از خط ياقوت سراغ گرفت . درست هم مي گوييد . عجيب است که اين اوج را درست در گير و دار سقوط دولت عباسي مي بينيم. به هر حال با ياقوت و از اينجا به بعد گويي خط در سير تکميلي اش به عنوان خوشنويسي متولد مي‌شود . شايد هم به همين جهت باشد که ياقوت را خط نويسان قبلة الکتاب مي نامند. ياقوت در دوره ي خودش آمد و از بين اقلام سته خطوط ثلث و به خصوص محقق و خط ريحاني را که در زمان او بسيار هم رايج شده بود به نهايت کمال رساند. بعد از او هم برخي از شاگردانش مثل نصرالله طبيب ملقب به صدر عراقي ، مبارک شاه زرين قلم و احمد سهروردي شيخ زاده که از کتيبه نويسان برجسته هم بوده کار ياقوت را ادامه دادند. اينها و چند خوشنويس ديگر بودند که بازار خط و خوشنويسي را در قرن هفتم و هشتم هجري گرم کردند. من وقتي به نسخه هاي نفيسي که از اين خطاطان باقي مانده، نگاه مي کنم به نظرم مي رسد که مي شود خط را به نهالي تشبيه کرد که در بيابان روييده و استادان خوشنويس کم کم اين نهال را بارور کرده اند ؛ شاخه‌هاي اضافه‌اش را زده اند و بالاخره هر کاري توانسته اند کرده اند تا روز به روز به زيبايي‌اش افزوده شده . به هر حال ياقوت مستعصمي خوشنويس بزرگي است که امروز هم به عنوان يک خطاط بزرگ از او نام مي‌بريم .

ايران ديدار : معروف است که ياقوت آنقدر بر خط مسلط بوده که مي گويند حتا بدون قلم با انگشت هم خط مي‌نوشت ؟
مي‌گويند اين کار را مي‌کرده. ولي من فکر مي‌کنم اين‌ها سينه به سينه نقل شده و افسانه و مبالغه هاي عاميانه است. چه نيازي بوده با انگشت بنويسد مگر ابزار نداشته‌اند ؟ گذشته از اين من فکر نمي‌کنم که اگر هم لزومي براي اين کار بوده چنين حرکتي به لحاظ تکنيکي ممکن باشد. خوشنويس نمي تواند به جاي قلم با انگشت بنويسد ، چون گردي انگشت با نوک قلم تفاوت زيادي دارد . پس اينکه گفته اند ياقوت با انگشت هم مي نوشت بيشتر به افسانه شبيه است. از اين افسانه ها درباره ي ياقوت کم نگفته اند. مثل اينکه مي گفتند ياقوت صد و هشتاد سال عمر کرد که مي دانيم عقلا چنين چيزي محال است. اما چيزي که حالا به نظرم مي رسد اين است که اگر چنين کاري هم مي کرده لابد بر روي جايي نمي نوشته . ممکن است مشق خيالي بوده . شايد سرآغاز مشق خيالي هم از آنجا بوده همان طور که مي دانيد در کتاب هاي آموزشي، سه تا مشق وجود دارد: نظري، قلمي، خيالي. الان هم يک سري از خوشنويسان را مي‌بينيم که با دو انگشت روي هوا مي‌نويسند.خيال مي کنند و مشق خيالي مي نويسند.

ب . م: خوب حالا مي رسيم به قرن نهم و دهم هجري. دوره اي که اگر موافق باشيد آن را با گفت و گو از تعليق شروع کنيم . تعليق چگونه خطي است و به لحاظ تاريخي چطور پديد آمده است؟
ريشه ي خط تعليق را معمولا بر مي گردانند به قلم توقيع و رقاع. يعني از قرن پنجم به بعد تا حدودي مي شود گفت نطفه ي اين خط در حال بسته شدن است. اما به طور رسمي، واضع اين خط را خواجه تاج الدين اسفهاني مي دانند. به اين اعتبار است که گفته مي شود خط تعليق در قرن نهم قاعده مند شد و بعد در قرن دهم به دست کساني مثل خواجه اختيار به کمال رسيد.

ب . م: تعليق چه مشخصاتي دارد که همه متفق القول آن را يک خط ايراني تمام عيار مي شناسند ؟
تعليق را همان طور که گفتم ايرانيان خلقش کردند و به همين دليل هم انگار زاييده ذائقه ي ايراني ‌ها است؛ حالت و فرمش را هم که نگاه مي کنيد ايراني است . حرکت‌هاي رها، حرکت‌هاي تو در تو و يک جور يلگي پر کرشمه و خلاق در اين خط است. ما اينها را در ثلث و نسخ نمي‌بينيم . آنها خيلي منظم‌ترند و اين رهايي که در تعليق ايراني هست در آنها ديده نمي شود.

ب . م :پس به نظر شما خطوط عربي منظمند و خط ايراني تند و رها است ؛آيا مي توان گفت که اين يکي از ويژگي هايي است که دو جهان متفاوت را ، دست کم در قلمرو خط ، از هم تفکيک مي‌کند؟
نه ، ويژگي‌هاي زيادي دارد که اين خط ها را از هم جدا مي کند؛ به خصوص معيارها و نيازهايي هم که در تند نوشتن دخيل بوده گاهي باعث تحولات خط مي شده. اما اگر به حالت خط برگرديم مي‌بينيم که در خط تعليق حرکت‌هاي تو درتويي هست که در خط نسخ و ثلث ديده نمي‌شود و مهم‌تر از همه ، دوردار بودن خط تعليق است. ما در خط ثلث مي‌گوييم يک دانگ افقي است و دو دانگ عمودي. اما در خط تعليق ناگهان قاعده به هم مي‌خورد و زاويه‌هاي تند و خط‌ هاي عمودي ـ افقي خيلي کوتاه و خاص ديده مي شود. اينجا حالتي هست برخلاف آنها که الف ها را صاف مي‌نوشتند اينها الف ها را به سمت جلو و خوابيده مي نوشتند و دواير خيلي خاص دارد .

ب . م : آن‌ماري شيمل که روي جنبه هاي نمادين و زيبايي شناسي خط عربي کار کرده، مي‌گويد: «خط‌ هاي ايراني تاکيد کم‌تري بر خطوط عمودي دارند و تند و موربند و برعکس بر روي کشيده‌ها تاکيد دارند . آيا دو جهان را از هم تفکيک مي‌کند ؟ چنين تفاوت هايي را از کسي مي شنويم که سال ها نمونه هاي زيادي از آثار هنري ايران را به صورت تطبيقي بررسي کرده است: آرتور پوپ . کسي که با هنر ايراني، معماري ايراني و نقاشي ايراني عميقا مانوس بود. پوپ هم ، مي‌گويد خط نسخ به عنوان خط عربي ، خطي محکم و يک نواخت است اما نستعليق ظريف ، آسان و اتفاقي است. آيا خط هاي ايراني، مثل نستعليق يا تعليق، اتفاقي است ؟ تند پيش مي‌رود ؟ ريتم خط نسخ يک ضرب‌آهنگ يکنواخت ، تکراري و قاطع دارد ، اما در اينجا به نظر مي رسد ،ريتم تند مي‌شود. چنين تفاوتي را قبول داريد؟
اين قضيه شايد به آن شدتي که گفته‌اند نباشد اما ما در خطوط ايراني مي‌بينيم که چيزي به نام خط صاف يا زاويه ي صاف نداريم . نه در خط شکسته نه نستعليق، نه تعليق ؛ همه جا دور دارد حتا الفش هم دور دارد. اتفاقي بودن را هم که گفتيد، در خط تعليق هست اما در نستعليق نيست يا حداقل کم است و بايد کلمه ي ديگري را جايگزين آن کرد. اما چيزي که لازم است گفته شود اين که نظام مند بودن نسخ به قدري زياد است که وقتي براي حروف چيني طراحي حروف کردند، نسخ بيشتر قاعده‌پذير شد ولي ما ديديم نه تعليق نه شکسته نه نستعليق را نتوانستند تماماً قاعده مند کنند . الان کامپيوتر با همه پيشرفتش در نستعليق نويسي هنوز هم نمي‌تواند کرسي‌بندي را بنويسد . اتفاقي بودن در تعليق کاملا مشخص است . انگار قلم دارد براي خودش رها در صفحه مي رقصد . انگار قلم دارد براي خودش سير مي‌کند. در خط نسخ همه ي حروف در يک خط صاف نوشته مي‌شود تا به سطر بعدي مي رود، ولي در تعليق مي بينيم که حروف آخر يکهو کرسي مي‌شود، سوار مي‌شود تو در تو نوشته مي‌شود و خلاصه رهايي‌اش بارز است.

پانويس
1ـ calligraphy به هنرهايي اطلاق مي شود که مبناي آن زيبانويسي و آرايش خلاق خطوط است به گونه اي که نوشتار را بتوان در رده ي هنرهاي زيبا جاي داد.
2ـ اقلام سته يا خطوط ششگانه، در بر گيرنده ي شش گونه خط است که از دو خط کوفي و نسخ کهن پديد آمده اند و از سده ي چهارم هجري قمري به اين سو متداول شده اند اين خطوط عبارت اند از: 1ـ ثلث 2ـ نسخ 3ـ محقق 4ـ ريحان 5 ـ توقيع 6ـ رقاع
3- کاروانسراي رباط شرف در سال 549 ه.ق در زمان سلطان سنجر سلجوقي در کنار جاده ي قديم نيشابور ـ سرخس ساخته شده . اين كاروانسرا در شمار يکي از نمونه هاي برجسته ي هنر و معماري ايراني است.ساختمايه هاي به کار رفته در اين بنا، آجر و گچ است و به ويژه گچ بري هاي کوفي آن از فاخر ترين نمونه هاي بر جا مانده از اين هنر است.
4ـ ابن مقله ( 328-272 ه.ق) از مردم فارس و يکي از بزرگترين واضعان خط به ويژه در دو شيوه ي ثلث و نسخ بود. او به روزگار خود در دستگاه خلافت عباسيان پايه و منزلت بسيار يافت اما در دوره ي الراضي بالله دشمني کسان خليفه با او چنان بالا گرفت که به دستور خليفه دست راست او را قطع کردند. معروف است که ابن مقله پس از بهبود جراحت بازويش، قلم را به ساعد بست و با ممارست بسيار توانست همچون روزگار سلامت دست خود، باز خط بنويسد.اما با همه ي اين احوال دسيسه ها فرو ننشست و سرانجام به دستور الراضي بالله، پس از بريدن زبانش او را کشتند.

نظر: 0 /

عدم نمایش نظرات

بازخورد مطلب:

خانه | تماس | درباره ما |