خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

سفرنامه حاج لطفعلی خان اعلایی قسمت اول

سنت سفرنامه نویسی از دیر باز، به شکل محدود، میان اقوام و ملل دنیا مرسوم بوده، لیکن در دو قرن اخیر توسعه و رواج قابل توجهی یافته است. سفرنامه نویسان هر یک با تخصص ها و گرایش های فکری خود تلاش کرده اند تا آداب ورسوم مردم در شهرها و روستاها را بازگو نموده، به تشریح و توصیف اماکن و آثار تاریخی و حوادث و رویدادهای میان راه بپردازند.

سنت سفرنامه نویسی از دیر باز، به شکل محدود، میان اقوام و ملل دنیا مرسوم بوده، لیکن در دو قرن اخیر توسعه و رواج قابل توجهی یافته است. سفرنامه نویسان هر یک با تخصص ها و گرایش های فکری خود تلاش کرده اند تا آداب ورسوم مردم در شهرها و روستاها را بازگو نموده، به تشریح و توصیف اماکن و آثار تاریخی و حوادث و رویدادهای میان راه بپردازند.

در میان سفرنامه ها، سفرنامه های مربوط به حج از اهمیت و جاذبه ویژه ای برخوردار است. نویسندگان چنین آثاری تلاش کرده اند تا چگونگی حج گزاری مسلمانان، شیوه رفتار آنان با یکدیگر، سختی ها و دشواری های گوناگون میان راه، کمبود و یا نبودن امکانات مادی و رفاهی و ویژگی های هر یک از آثار دینی و مذهبی شهرهای بین راه و به ویژه حرمین شریفین را تشریح و ترسیم کنند.

محققان و اندیشمندان در هر زمان کوشیده اند تا سفرنامه های پیشینیان را به زیور طبع بیارایند و در اختیار نسل های بعد از خود بگذارند.

در این میان، این جانب نیز، هم به دلیل مسؤولیت شغلی و هم علاقه مندی به این گونه آثار، از سال ها پیش کوشیده ام تا با کمک برخی از دوستان فاضل و دانشمند، این سنت دیرینه را پاس داشته، ضمن تشویق زائران و حجاج بیت اللّه الحرام به نوشتن سفرنامه و خاطرات سفر حج، به احیای این آثار همت گمارم.

در جستجوی آثار مخطوط و در لا به لای فهرست نسخ خطی کتابخانه ارزشمند آستان قدس رضوی، به سفرنامه ای که در پیش دید شماست، برخورد کردم و تصمیم گرفتم آن را برای خوانندگان محترم فصلنامه «میقات حج» آماده نمایم شاید سودمند و مفید افتد.

آقای حاج لطفعلی خان اعلایی از تجار و چهره های شناخته شده شهرستان ابهر بوده است.

وی به همراه برادر وبرخی پسر عموها ودیگر خویشاوندان خوددرشوّال 1336ه .ق. قصد مکه می کند و از مسیرهای همدان، کرمانشاه، قصر شیرین، سر پل ذهاب، خانقین راهی می شود. او در این سفر وارد عراق شده، پس از زیارت عتبات عالیات به شام می رود و سپس به بیروت آمده، از آنجا با کشتی عازم «پرت سعید» و «سوئز» و پس از آن به بندر «ینبع» در عربستان می شود و سرانجام وارد مکه مکرمه می گردد و آنگاه که حج می گزارد، از راه جده به مصر و فلسطین سپس به شام و عراق می رود و از مسیر خانقین به ایران باز می گشته و در ماه محرم سال 1336 ه .ق. وارد ابهر می شود.

اعلایی در طول سفر، به طور مختصر و کوتاه، وضعیت اجتماعی اخلاقی آن زمان را به شکلی ترسیم کرده، که قطعا برای خوانندگان مفید و پر جاذبه خواهد بود.

نسخه دستنویس خودمؤلف موجود نیست، لیکن در پانزدهم ذیقعده سال1348ه .ق. به درخواست وی، آقای محمد تقی نبیّی متخلص به «احقر» شروع به تحریر این سفرنامه نموده و در تاریخ چهاردهم ذیحجه 1348 ه . ق. آن را به پایان برده است.

نسخه خطی این سفرنامه در کتابخانه آستان قدس رضوی به شماره 4243 موجود است که با خط نسخ نازیبا به نگارش درآمده است.(1)

لازم به گفتن است که در پایان سفرنامه، اشعاری از لطفعلی خان اعلایی و دیگر شاعران زمانش ضمیمه و در آغاز آن چنین آمده است:

«این اقل الحاج لطفعلی اعلایی وقایع و قضایای مسافرت سفر بیت اللّه الحرام را محض یادگار و تشویق نوع نگاشته، ضمنا اشعاری که نتیجه افکار ناقابل خود بوده، از جهت عدم لیاقت در رشته تحریر و روی کاغذ آوردن شرم و تردید داشتم ولی چون جناب آقای شیخ محمد تقی نبیّی، سعی بلیغ و جد وافی نموده که بقای اسم در روی روزگار به یادگار گذاشتن بهترین و نیکوترین به جهت نوع بشر است متحرک شده و مجبور به نگارش اشعار مهملاتم کرده ...»

سفرنامه پیشگفته، در 123 صفحه نوشته شده که توجه خوانندگان محترم را به بخش اوّل آن جلب می نمایم:

بعد از حمد خداوند کریم لایزال، [و] صلوات و سلام فراوان بر روان مقدس حضرت رسول ذوالجلال، أعنی محمد المصطفی و آل بی همال(2) او ـ صلوات اللّه علیهم اجمعین ـ، چون بهترین یادگار در روی روزگار، سخن متین که موجب بقا و تذکّر به نام نیک، در مجمع برادران دینی و اخوان مسلمین به ذکر خیر است، نظر به اخلاق حمیده، و اوصاف پسندیده جناب جلالت مآب اجل، عمدة التجار و زبدة الأخیار(3)، تاج الحاج آقای «حاجی لطفعلی خان أعلایی»، امتثالاً لأمره این کتاب سفرنامه معظم له(4) را، این حقیر سراپا تقصیر، الرّاجی به فضل و کرم خداوند قدیر، محمد نبیّی، المتخلص به احقر، یوم سه شنبه، پانزدهم شهر ذیقعده 1348 [ه . ق .] به یادگار شروع، و امید اتمام از پروردگار علاّم می دارم:
بهین(5) وارثی در جهان یادگار     سخن باشد این نکته را یادگار


به نام خداوندِ مهر منیر(6)    خداوند روزی ده و دست گیر

خداوند شمس و خداوند هور(7)خداوند روزی دِهِ مار و مور

گَه از نیش آنان رساند گزندبه مرد هنرمند و پست و بلند

که تا سختیِ نیشِ نشتر(8) خورندبه نوع بشر، نیش کمتر زنند

ستایش مرآن خالقی را سزاستکه از قدرتش چرخ گردون به پاست

نه بر جای تکیه، نه بر جای بندنه بهر سکونت ببسته کمند(9)

زمین [را] چو دوّارِ(10) چرخ آفریدکه از گردشش روز و شب شد پدید

دگر گردشی داد بر دور مهرعمودی بچرخد به جوّ سپهر(11)

شود گردش انتقالی عیانز صیف(12) و شتا(13) و بهار و خزان(14)

که تا جمله زان استفاده برندپی شکر یزدان بی چون روند

زپا اوفتاده بگیرند دستزنوع بشر باشد او هر که هست

چه خوش گفت آن شیخ والا مقامحکیم سخن دان شیرین کلام

بنی آدم اعضای یکدیگرندکه در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگاردگر عضوها را نماند قرار

به حق بشنو این گفته شیخ ماکه فیضی است کامل به اهل وفا

که باید پی حرف مردان رویمقبول سخن از سخن دان بریم

«علایی» بکن حفظ این نکته رابه دست آر، دل های افسرده را

سفرنامه خویش را ثبت داربماند به روی جهان یادگار(15)

فصل اول

اقل الحاج «لطفعلی اعلائی»، در سنه [1348 ه . ق .] ششم شهر شوال، با کمال مسرت و خوشحالی، به عزم زیارت «بیت اللّه الحرام» از «ابهر» حرکت نموده، و علت سرور ما هم دو چیز بوده:

اولا: شوق زیارت «عتبات عالیات» و «بیت اللّه » در سر؛

ثانیا: با شش نفر رفیق صدیق، که در یک اتومبیل ساکن، عبارت از چهار نفر پسر عمو، دو نفر از خویشان نزدیک و مهربان؛ به مصداق «الرّفیق ثُمَّ الطَّرِیق».(16)

اسامی رفقای مسافرین به تفصیل ذیل:

«حاجی یوسف» و «حاجی سید محمد علائیان» و آقایان: «حاجی اکبر خان» و «حاجی یداللّه خان منصور نظام» که هر دو پسر عموی مکرم اند، و جناب آقای «حاجی حسن خان» اخوی مهربان است.

واقعا مسافرت با معیّت پسر عمو و برادر نعمتی است بزرگ، [آنها [خیلی مهربان بودند.

به «شناط»(17) که تقریبا یک کورث(18) می شود پیاده رفتیم؛ ولی با نهایت مشقت که از وفور جمعیت [بود]. همین قدر کافی [است بدانید که] بدون مبالغه، تقریبا دو هزار نفر به هیأت اجتماع، جهت مشایعت آمده بودند؛ قطع نظر از آنها که در «شناط» ضمیمه شده بود[ند و [هر یک [به [دفعات متعدّده بوسه و مصافحه می کردند، غیر از اشخاص لوسی که به ده دفعه قناعت نمی نمودند.

خوشوقتی ما در اینجا است [که] «ابهررود» که قریب نود و شش پارچه آبادی است، و خود «ابهر» هم که یکی از قصبات مُعْظم به شمار می رود، که قرب ده هزار نفوس دارد، با وصف این، یک فرد دکتر حسابی و طبیب حاذق، در هم چه جایی نداریم، و الا مطابق قانون حفظ الصحه، ما را اقلاً ده روز باید در «قرنتینه»(19) نگاه می داشتند.

خلاصه با آن زحمت وارد جاده شوسه دولتی که در بالای «شناط» بود شده، اتومبیل «هودسن» سواری حاضر بود، سوار شدیم [و] با کمال شادی و سرور راه افتاده، ولی متأسفانه بعضی از خویشان و مشایعت کنندگان گریه می کردند و بنده متأثر شدم. متذکر این بیت که به حضرت امیر علیه السلام نسبت می دهند شده:
یَقُولون اِنَّ المَوْتَ صَعْبٌ عَلَی الفَتی     مُفارقَةُ الاَحْباب وَاللّه اَصْعَب(20)

قدری از راه که طی شد، تکبیر بدرقه کنندگان استماع گردید. با نهایت تحسّر و یأس، به مناظر قشنگ «ابهررود» به دقت نظر نموده، چه خوب گفته، للّه درّ لقائله:(21)
بهشت روی زمین است قطعه ابهر     به شرط این که نشینند مردمان دگر

و در دل مشغول این خیالات، که آیا دوباره به سلامتیِ مسافرین، به وطن مألوف عودت می نماییم یا نه؟

چنان که در مغز سر هر مسافر، این خیالات فاسده جای گیر می شود، در مغز سر ما هم جای گیر شد، دفعتا از تمام این خیالات واهیه منصرف شده، و امید خود را به «خداوند متعال» که امید ناامیدان است بسته، به جهت رفع خیالات، با هم مشغول صحبت شده، اتومبیل بی پیر هم، مانند باد در سیر و حرکت بود.

البته تصدیق خواهید فرمود، اگر چنان که اتومبیل در بین راه معیوب و اتفاق خطری نیفتد، وقتی که مسافر در اتومبیل نشسته، کانّه به منزل رسیده [است. [بحمداللّه در بین راه هم خوشبختانه اتفاق بدی روی نداده، وقت غروب به سلامتی وارد «آوج» شدیم. در نزدیکی مهمانخانه، اتومبیل را نگاهداشته، لوازمات و اثاثیه سفر را توی مهمانخانه حمل نموده، بدبختانه از لوازمات مهمانخانه، به جز یک میز شکسته با چند عدد صندلی معیوب بیست ساله، [چیز دیگری] به نظر نمی آمد، و دیگر این که از مهمانخانه چی هر چه می خواستیم، غیر از «بله و نه» چیز دیگر ندیده، به عبارت اخری وقتی که صدا می زدیم می گفت: «بلی» و [وقتی] می گفتیم: «فلان چیز را دارید؟» می گفت: «خیر»!

ولی خوشبختانه چون منزل اولی بود، مرغ بریان داشت، شام را صرف نموده و شب را هم در آن جا خوابیده، صبح زود بعد از ادای نماز و صرف چائی، به طرف «همدان» حرکت نموده، به سلامتی و خوشوقتی وارد «همدان» شده، [و] در یک عمارت خوب و با صفائی منزل گرفته، که در جنب خیابان دو اطاق داشت و یک قهوه چی آن را اجاره نموده بود، چند دری هم به آن حیاط باز می شد.

موقعی که اسباب ها را جابه جا کرده، به طرف اطاق ها رفته، که شاید چند استکان چایی برای رفقا آورده، رفع خستگی نمایند، تا این که چایی خودمان حاضر شود. وقتی که در اطاق نگاه کردم، آن چه ملحوظ شد، وافور بود و منقل. جوانان و نوباوگان وطن ایران، که تمام امید آتیه ایران به وجود ایشان است، به دور منقل جمع شده، مشغول پُک زدن و چرت کردن(22) هستند! از دیدن این منظره غریب، دفعتا به اندازه[ای] خسته و افسرده دل شده، گوئیا هزار فرسنگ راه [را] پیاده آمده، خیلی چیزی بود که بر حیرت من افزود و زیاده هم اثر نمود، تماما اشخاصی که آن جا نشسته و چرت می زدند، همه از جوانان بیست الی بیست و پنج ساله بودند، که عارض(23) چون گلِ ارغوان جوانان وطن، از اثر سمّ مهلکِ بیخ کن، تماما مانند زعفران، گویا خون گلگون در وجود آنها وجود ندارد، آن قهوه خانه کثیف را برای خود منزل آخرت قرار داده بودند، که از دیدن آن مناظر عجیب این اشعار را سروده.
لمؤلفه:
بود در آن قهوه یکی نوجوان     از غم ایام دلش ناتوان
روی نکویش زغم افسرده بود     از الم و رنج دلش مرده بود
رو به رفیقان دل افکار کرد     از دل پر درد کشید آه سرد
گفت از این زندگی ام سیر و سیر     یک گل ناچیده شدم پیر و پیر
این رخ من چون گل بی خار بود     سرخ چو عنّابی و گلنار بود
ابروی مشگین [و] دو چشم غزال     داشتم اندر لب، یک دانه خال
لعل لبم، غنچه بشکفته بود     دانه یاقوت در او خفته بود
زندگی این نیست، شدم سیر و سیر     از غم تریاک شدم پیر و پیر

البته تریاک در ایران تازگی نیست، و مضرات بد شوم آن، به حدی زیاد است که هر کس دانسته، با این حالت از جوانان حساس وطن و نوباوگان برادران عزیز ایران، خیلی بعید است که خود را آلوده به این سمّ قاتل نوع بشر نمایند، و اولین قدم عمران مملکت، و آبادیِ این خاک عزیز، بر افکندن این سمّ قاتلِ و مهلک است. امیدوارم امنای دولت علیّه، اقدامی عاجل و مرحمتی کامل مبذول فرمایند.
تریاک بی پیر مرا خوار کرد     بر الم و رنج گرفتار کرد
بین که نموده است مرا خوار و زار     شد بدنم سست به ماندم زکار
دود زوافور چه آید برون     بود هم آن دود زمغز [و] زخون
زندگی این نیست شدم سیر و سیر     از غم وافور شدم پیر و پیر
عمر گرانمایه که من داشتم     حنظل بی پیر در او کاشتم
عاقبت افیون خمارم نمود     بر الم و رنج دچارم نمود
دید علایی، به سرود این سخن     کاش که خشخاش بخشکد زبن
زندگی این نیست شدم سیر و سیر     از غم ایام شدم پیر و پیر(24)

فصل دوم

حرکت از همدان

یوم هشتم شهر شوّال، از «همدان» حرکت نموده، به سمت «کرمانشاه» رهسپار شدیم. چون به اول «گدوک اسدآباد» رسیده، قرب(25) یک چارک برف باریده بود، لذا «گدوک»(26) به کلی مسدود بود. چند نفر مشغول پاک کردن جاده بودند [و] به اندازه یک اتومبیل که گذر کند، [جاده را] باز نموده بودند، ولی چندین اتومبیل و گاری پشت سر هم ایستاده بود.

چون قدری بالا رفتیم، تقریبا دویست رأس قاطر، بر عده اتومبیل افزوده شد، با ذلت تمام مشغول حرکت بودیم، به طوری که اگر یک گاری بالا می ایستاد، شوفر مجبور بود که اتومبیل را نگاه دارد. به نحوی خود را به سر «گدوک» رسانیدیم، دیدیم «امنیّه ها» به این طرف و آن طرف می دوند. سؤال کردیم دیگر چه اتفاق روی داده؟ اظهار نمودند: «چندین نفر گاریچی های خوش اخلاق از آن طرف «گدوک» می آمدند، نزاع نموده یک نفر مشرف به موت است! [و] چند نفر هم سر و دست شکسته»، از موضوع نزاع سؤال نمودیم، اظهار نمودند که این گاریچی ها دو دسته بودند، که هر دو دسته خواستند یک دفعه گاری های خود را حرکت دهند، به جهت آن نزاع نمودند!

از بالای «گدوک» قدری گذشته، دیدیم امنیّه[ها] ضارب را می آورند، از حسن اتفاق، امنیّه ها قدری به اتومبیل چی ها اظهار لطف نموده، راه را باز نموده، حرکت نمودیم. چون «گدوک» را سرازیر شده، دیدیم علی رغم گاریچی ها، یک نفر اروپایی از اتومبیل شخصی خود پیاده شده، به باز کردن راه با امنیّه ها در مشارکت سعی می نماید، چون بنده آن شخص را دیدم در فکر فرو رفته، که گاریچی ها که با هم، هم دین و هم وطن، به علاوه هم گاری هستند، و این شخص اروپایی که نه با ما همراه و هم وطن است، چرا این شخص برای باز کردن راه به جهت دیگران مساعدت و موافقت می نماید!؟ ولی گاریچی ها نمی توانند در یک جاده باهم برادرانه راه بروند؟

البته پرواضح است که در نتیجه بی علمی، انسان به جاده غرور و جهالت بیفتد، علم است که انسان را به شاه راه سعادت و فروتنی، رهنمایی می نماید، خلاصه نزدیکی غروب وارد «کرمانشاه» شدیم.

فصل سوم

(ورود به کرمانشاه)

در یکی از عمارتهای شهر مذکور، جنب خیابان منزل کردیم، شب را استراحت نموده، صبح زود بعد از صرف چایی، برای گرفتن تذکره(27) و تماشای شهر بیرون شده، قدری در خیابان و بازار گردش نمودیم. خود شهر نسبت به شهرهای دیگر ترقّی نموده، و خیابانها و دکاکین(28) به طرز جدید، ظریف و معمور،(29) و اهالی شهر نسبت به همدیگر راست گو و مهربان و خیلی مهمان نواز هستند، خوش اخلاق و خوش سیما بودند، ولی متأسفانه تریاک بی پیر باز یکی از ریشه های خود را پهن نموده است.

خلاصه پس از قدری تفرّج،(30) به طرف اداره تذکره رفته، چون داخل اداره شده، برای این که اداره سجّل احوال(31)، در موقع حرکت ما در «ابهر» دایر نبوده، از حکومت «ابهر رود» اعتبارنامه گرفته بودیم. به آقای منشی ارائه دادیم، اوّل اظهار نمودند که: من حکومت «ابهر» را نمی شناسم، وانگهی اعتبار نامه را به عنوان حکم نوشته، من که نوکرایشان نیستم!

بنده عرض کردم ممکن است به وزارت جلیله داخله(32) رجوع فرمایید، حکومت «ابهر رود» را به جنابعالی معرفی نماید. مجبور شده و اظهار کرد که فردا بیائید، اجازه مرخصی گرفته، مرخص شدیم. لذا آن شب را هم توقف کرده، علی الصّباح(33) به طرف اداره رفته، تقریبا دو ساعت از آفتاب گذشته بود، هنوز آقایان تشریف نیاورده [بودند.] در حدود پنجاه نفر زوار پیش از ما آمده بودند. بنده [از] یکی از زوّارها پرسیدم کی آمدید؟ اظهار کردند: قریب ده پانزده روز می شود! من اول باور ننمودم و آن شخص چون شاهدش قسم بود، سوگند یاد نمود.

از آن صرف نظر کرده به طرف دیگر متوجه شده، دیدم بعضی از زوّارها، مستخدمین را کنار کشیده، زیرگوشی صحبت می نمایند. قضیه را خوب کشف نموده، که چگونه و از چه قرار است!! در این اثنا(34)، آقایان منشی و سایر اجزاء تشریف آوردند.

از آن جایی که دادن و گرفتن رشوه عادی شده، ما هم یکی از مستخدمین را کنار کشیده، به او اظهار نمودیم، که آخر ما دو روز است در اینجا معطل هستیم، به نحوی ما را خلاص کنید، و ایشان هم رفته ملاقاتی از آقای «مهینی» کردند که از اهل «کرمانشاه» بود، آمد به ما گفت آقای «مهینی» می فرمایند: «هر تذکره پنج قران می گیریم امروز شما را راه می اندازیم». ما هم پیش خود خیال نمودیم که اگر سه تومان را ندهیم، پیش آمد دیروزی را مطرح خواهد کرد، که نه من حکومت «ابهر» را می شناسم و نه به اعتبارنامه او اعتناء دارم!! علی هذا به مستخدمین وعده دادیم که سه تومان را خواهیم داد، آن هم پیغام ما را رسانیده و داخل اطاق شدیم، تقریبا یک ربع ساعت نشسته، که شروع کرد به نوشتن تذکره ها، در این اثنا دو نفر از اهالی «ابهر رود» وارد شدند، از ما خواهش نمودند که تذکره ما را هم با تذکره خودتان بگیرید، یک دفعه صادر نمائید، بنده به آقای «مهینی» عرض کردم چون این دو نفر هم از رفقای ما هستند، مرحمت فرمائید، این دو نفر را هم راه بیندازید، تذکره ایشان را هم صادر فرمایید، نهایت موجب امتنان و تشکر خواهد شد، فرمودند: چشم.

بنده از این پیش آمد خوشبختی، خیلی خوشوقت شدم که موقع حرکت شد، سه تومان را خواهم داد، این دو نفر بیچاره دیگر، یکی پنج قران را نخواهند داد، غافل از اینکه جناب آقا از ماها رندتر(35) بوده، این فکر را قبلاً می نماید.

یک مرتبه آقای «مهینی» تذکره ها را روی میز گذارده، رفت بیرون، یکی از مستخدمین به بنده اشاره کرد، بنده رفتم بیرون، دیدم خود آقای «مهینی» بیرون ایستاده، فرمودند آقا چهار تومان را بدهید!! بنده سه تومان داده عرض کردم، چون آن دو نفر فقیرند، آنها را معاف فرمایید. قبول ننموده، به اصرار پنج قران برای آن دو نفر از بنده گرفت، برگشت از روی میز تذکره ها را برداشته به ما داده، ما هم تذکره ها را به آقای «معتمدی» که یکی از جوانان خوش اخلاق بوده و اصلاً از اهل «تبریز» بود داده، تصدیق کرد و [به [آقای «میرزا ولی اللّه خان» پیشکارِ حکومت، دادیم امضا نموده، که واقعا آقای «پیشکار» یکی از اشخاص پاکدامن، به نظر بنده آمد.

بعد از امضاء نمودن، تذکره را به ما داد! از اطاق بیرون آمده خواستیم از حیاط بیرون بیائیم! آن مستخدم که واسطه میان بنده و آقای «مهینی» بود، با کمال ادب اظهار کرد، انعام بنده را لطف فرمائید! مجبورا پنج قران به آن شخص فراش انعام داده، از عمارت دولتی خارج شده، به طرف بانک رفته که برات «روپیه» بگیریم.

آن دو نفر دهقانی که تذکرا عرض شد، از ما خواهش کردند که یکصد و پنجاه تومان به جهت ایشان برات «روپیه» بگیریم، ما قبول نموده، به عمارت بانگی داخل شده، پول هارا تحویل داده به مظنه آن روز، خودِ بانک برات روپیه صادر کرده، از بانگ خارج شدیم. چون قدری راه آمدیم، یکی از آن دو نفر اظهار کردند که بیست تومان پول، اضافه تحویل دادیم، مجبور شده، مجددا برگشته آمدیم طرف بانگ، به تحویلدار گفتم که آن یکصد و پنجاه تومان برات را، به جهت این دو نفر گرفتیم، بیست تومان اضافه داده اند.

تحویلدار اظهار کرد که عین پول ها را به یکی از تجار شهر داده، بالاخره به رئیس بانگ تظلم کرده، رئیس بانگ هم یک نفر از فراش های بانگی را به نزد آن تاجر فرستاد، رسیدگی نماید، اضافه پول را بگیرد، وقتی که فراش مراجعت نمود، اظهار کرد که تجارتخانه آن شخص بسته، رئیس هم وعده داد که فردا صبح بیائید، نتیجه را به شما خواهم گفت.

آمدیم منزل، شب را به سر برده فردا صبح، پس از ادای فریضه و صرف چایی به طرف بانگ رفته، وقتی که به اداره بانگ رسیدیم، دیدیم تاجر پول را صبح در حجره شمرده، زیادی وجه را توسط شاگرد خود به بانگ فرستاده، بدون این که بفهمد بانگ هم از دادن زیادی وجه مطلع شده، توسط شاگرد خود به بانگ ارسال نموده بود، پول را تحویلدار بما رد نموده، از بانگ خارج شده آمدیم. واقعا این شخص محترم و انسان حقیقی، محض دیانتی که داشت، هم تحویلدار بانگ را از تهمت بری نمود، و هم ما را در نزد دهقانی سرافراز کرد.

چون به بازار آمدیم، رفقا چند «طغرا»(36) پاکت داشته، بنده گرفتم به طرف پستخانه رفته، وقتی که به اداره رسیدم به آقای تحویلدار گفتم، مبلغ سی شاهی تمبر بدهید، تمبر را گرفته به پاکت چسبانده، به جعبه انداختم، دست به جیب برده، خواستم پول تمبر بدهم، دیدم پول سیاه ندارم! یک قران با یک ده شاهی به آقای تحویلدار دادم، آقای تحویلدار فرموده این ده شاهی را به سیصد دینار قبول می نمایم، بنده عرض کردم شما می فرمایید ده شاهی، بعد می فرمائید سیصد دینار قبول می کنم؟ دلیلش چیست؟ در صورتی که یکی از مستخدمین رسمی دولت هستید، باید پول دولت را ترویج کنید نه اینکه ده شاهی را به سیصد دینار بردارید! گفت: من نمی دانم. اینجا سیصد دینار است، بنده یک قران پول سفید داده، ده شاهی گرفته، از پست خانه بیرون آمدم.

دیگر اینکه: از دوائر دولتی که خراب است، اداره تحدید «کرمانشاه» [است.[ مخصوصا یک عدّه از کسبه و تجار، با اهل اداره قرارداد مخصوصی دارند که «تریاک بی باندرول»(37) می فروشند و بعضی اوقات هم اغلب، از مفتشین تریاک های بی باندرول استفاده معنوی [می]برند.

به عبارت اخری به دست زوّار و غربا می بینند، می گویند قاچاق است، در صورتی که خودشان می دانند، در هر دکان چند من و چند لوله تریاک، به عنوان قاچاق به مصرف فروش می رسانند، خصوصا وقتی که بنده از پست خانه به نزد رفقا آمدم، دیدم یکی از رفقا حضور ندارد، [بعد که آمد [پرسیدم کجا تشریف داشتید؟ گفت رفتم در یک قهوه خانه شش نخود تریاک بکشم، وقتی که از قهوه چی تریاک خواستم، آورد داد، من خواستم تریاک را بکشم، مفتش وارد شد، تریاک را از دست من گرفت و اظهار کرد تریاک شما قاچاق است، من گفتم به من چرا می گویید؟ برو به آن پدرسوخته بگو که اجازه داده است، هم حقوق دولت را از بین برده و هم مردم را به زحمت انداخته [است.]

چون مفتّش(38) از من ناامید شد، و دانست که من چیزی به او نخواهم داد، مجبور شده آژان(39) را صدا کرده، گفت اینها تریاک قاچاق دارند، باید اینها را به کمیساریا(40) جلب نمائید. آژان به اتفاق مفتش، بنده را به کمیساریا جلب نموده، چون وارد کمیساریا شدیم، مفتش به رئیس کمیساریا اظهار نمود، اینها به علاوه [که] تریاک بی باندرول دارند، به بنده هم فحش داد[ند].

آقای رییس از بنده سؤال نمود که قضیه از چه قرار است؟ من گفتم اولاً: تریاک بی باندرول به فروش نمی رود، در ثانی: من آدم غریب بودم، از قهوه چی تریاک خواستم، قهوه چی تریاک برای من آورد، این که وارد شد، تریاک را از دست من گرفت و گفت این تریاک قاچاق است! من گفتم چرا به من می گوئید؟ به آن کسی بگویید که اجازه داده، تریاک را در بازار علنی می فروشند.

بعد فرستادند قهوه چی را هم حاضر نمودند، از آن سؤال نمود، آن هم از آن آدم که گرفته بود نشان داد، مرا آقای رییس مرخص فرموده آمدم، بعد به همراهی رفقا به منزل آمده، آن شب را هم در «کرمانشاه» توقف نموده، صبح بعد از ادای فریضه و صرف چایی تازه، آفتاب عالمتاب از دریچه افق بیرون زده، و عالم را چون روی نگار روشن، و تاریکی از روی عالم زدوده، سوار شده به طرف قصر(41) حرکت نمودیم.

فصل چهارم

(اعدام امنیّه)

وقتی که از «کرمانشاه» خارج می شدیم، دیدیم در خیابان بلوای غریبی است، از یکی سؤال نمودیم، چه قضیه تازه ای روی داده، این هیاهو و اجتماع و شورش را چه باعث است؟

گفت: یک نفر از اشرار را به دار مجازات می کشند، مردم به تماشای او می روند.

پرسیدم تقصیر و خلاف او چه چیز است؟ گفت آن آدم یک نفر دزد و قطّاع الطریق و قتّالی(42) بوده است، چند ماه قبل توسط ریاست امنیه کلّ مملکتی دستگیر، و به نظمیه سپرده شده، در استنطاق(43) بود، بعد از تکمیل استنطاق و اثبات جرم و خلاف، امروز حکم اعدامش [را] داده، به سر دار عدالت زده اند.

پس از تکمیل اطلاعات حرکت کرده، از مواظبت و مراحم امنای محترم دولت علیه، و قدرت و جان فشانی اجزای امنیّه های کلّ مملکتی، در همه جا و در هر نقطه امنیّت برقرار [می گردد [که به قول گذشتگان که می گویند، طلا را بگذار به سر، هر کجا خواهی برو.

واقعا امنیت است که ملک و ملّت را احیا، و بقای مملکت و رعایا بسته به امنیت [است [که جنبیت هیچ مملکت، به طرف ترقی و تعالی سیر ننموده، مگر در تحت لوای استقلال و امنیّت.

باری! وقتی که وارد گمرک خانه شدیم ـ که در دو فرسخی شهر واقع بوده ـ یک دفعه دیدیم چند نفر از گمرک خانه بیرون آمده، دور اتومبیل ما را گرفته و اسباب ها را به زمین ریخته، بنای تفتیش گذاشته، ولی از وضع و کیفیت تفتیش آنها، زبان از تقریر و بیان، و قلم از تحریر و عنوان عاجز است. ان شاءاللّه در وقت مسافرت خودتان بالعیان دیده و خواهید دانست.

همین قدر مِن باب نمونه عرض می نمایم: لاله شکاری که صد سال قبل از «فرنگستان» آمده بود، ته او را شکافته؛ بعد از آن شروع نمودند کفش ها را سوراخ کردن، ولی خدا پدرشان را بیامرزد که گوش ما را سوراخ نکردند، و الاّ از دست ما رفته بود.

به نحوی از دست اجنه انس، خلاص شده حرکت کردیم. ولی آن طرف جاده دولتی، نسبت به طرف «همدان» خیلی صاف و شوسه بود، و همه جا عمله جات به قدر کفاف گذاشته بودند. و چیزی که در بین راه برای مسافرین اسباب زحمت شده بود، میان «قصر»(44) و «سرپل»(45) یک آب بزرگی [است] که تقریبا نیم ذرع عمق او بود، اتومبیل ما را نیم ساعت لنگ کرده، که واقعا در آنجا یک پل لازم، بلکه واجب است.

پس از نیم ساعت معطلی از آنجا هم رد شده، وارد «قصر» شدیم، خواستیم یک تلگرافی به «ابهر» نماییم، صورت تلگرافی به «ابهر» نوشته، یکی از رفقا به تلگرافخانه برده، بعد از ربع ساعت مراجعت نموده، تلگراف را هم عودت داده [بودند.] بنده عرض کردم، علت اینکه مخابره نکردید چه بوده؟ اظهار کردند: اداره تلگرافخانه تعطیل [است.[ بنده عرض کردم: امروز روز تعطیل رسمی نیست، به اسم چه تعطیلی است؟ یک نفر از اهالی «قصر» اظهار نمود که آقای رئیس با اهالی طرفیت(46) دارد، [لذا] تعطیل نموده است!! بنده خیلی تعجب نموده، گفتم مگر اهالی می خواهند، رئیس تلگراف باشند؟ یا اینکه رئیس تلگراف می خواهد، هم رئیس تلگراف باشد، و هم حکومت، و هم کدخدای محل باشد؟

چون که بنا بوده از «قصر»، سلامتی خود را به «ابهر» اطلاع دهیم، با کمال ناامیدی از آنجا گذشته، حرکت نموده به گمرک خانه سرحدی رسیدیم. ولی در این گمرک خانه نسبت به گمرک خانه اولی، با کمال نزاکت(47) رفتار نمودند. یکی از منشی ها بیرون آمده سؤال نمود لیره چقدر دارید؟ ما هر یک، نفری یکی دو تا داشته، با بروات روپیه ارائه داده، بعد مشغول شد به نمرات اتومبیل نگاه کردن؛ از قضایای اتفاق، یکی از نمرات اتومبیل اشتباه شده بود، اظهار نمود، این اتومبیل قاچاق است، باید این اتومبیل برگردد به «کرمانشاه»؛

شوفر اظهار کرد: چون من اتومبیل را تا «کاظمیین» دربست دادم، نمی شود من این آقایان را اینجا گذارده برگردم، بالاخره قرار بر این گذاردند [که [یک نفر امنیّه به اتفاق ما تا سرحد بیاید، از سر حد «عراق» یک نفر مأمور معین بنمایند، آن مأمور با ما به «خانقین» بیاید، شوفر برای ما اتومبیل گرفته، ما را به «کاظمیین» برساند، اتومبیل را با یک نفر به سمت «عراق»، عودت دهند.

علیهذا به همراهی امنیه، وارد اول خاک «عراق» شده، یک گمرک خانه کوچکی هست، امنیّه آنجا پیاده شده و قضیّه را به رییس گمرک خانه آنجا اظهار نمود، رئیس یک نفر عسگر(48) را به عوض امنیّه(49) به همراهی اتومبیل، به سمت «خانقین» حرکت داده، و بعضی از اجناس گمرکی را سؤال نمود، ولی تفتیش ننمودند [و] ما حرکت نمودیم.

فصل پنجم

(اول خاک عراق و گمرک خانه)

در اول خاک «عراق»، یک شعبه گمرکی هست که از مسافر اجناس گمرکی را سؤال می نمایند [و] می نویسند، سؤالات خود را نموده، یک نفر همراه نموده، به راه افتادیم. ولی جاده به اندازه ای خراب بود، که اگر یک آن غفلت شود، فوری انسان را صدمه خواهد رسید! همان طوری که سرِ یکی از رفقا شکسته [شد.] لذا وارد گمرک خانه «خانقین» شده، مفتّشین گمرک خانه آمدند، اسبابها را تفتیش نمایند، اول اظهارات ایشان این بود که یک وجهی مرحمت کنید، تا اسبابهای شما را درست تفتیش کرده، ما هم قدری وجه به او داده، عمل گمرگ خانه رایک طور ختم نمودیم.

از آنجا به طرف اداره صحّیه(50) روان شده، اگر چه هر نفری پنج قران به عنوان آبله کوبی ازما دریافت نمودند، ولی چون نزدیک به غروب بود به هیچ نحو عمل ننمودند.

خارج شدیم [و] به طرف تذکره خانه(51) روان شدیم، که دو تومان هر نفری حق الورود گرفته، تذکره ها را امضا نمودند.

از آنجا هم گذشته، به «خانقین» وارد شدیم، شب را در «خانقین» مانده، صبح زود بعد از صرف چایی، شوفر یک اتومبیل دربست به جهت ما گرفته، ما را حرکت داد و اتومبیل خودش را با شاگردش، به سمت «ایران» حرکت دادند، چون که جاده خراب بود با زحمات تمام خود را به «یعقوبیه»(52) رساندیم، نهار را در آنجا صرف نموده، و قدری هم استراحت کردیم [و [حرکت نمودیم.

تقریبا سه ساعت به غروب مانده، به «بغداد» رسیدیم؛ ولی چون این اتومبیل ثانوی مال «بغداد» بوده، خواستیم از جنب گمرکخانه «بغداد» رد بشویم، مأمور گمرک خواست جلوگیری نماید، شوفر اظهار کرد: اتومبیل مال «بغداد» است، از «ایران» نمی آید، ما را از دست گمرک نجات داده، به طرف «کاظمیین» رهسپار شدیم، وقتی که به «کاظمیین» وارد شدیم، یک دفعه دیدیم دور اتومبیل را گرفته، هر یک به زبانی از منازل خودشان تعریف و توصیف می نمایند.

از دست آنها خلاص شده، با یکی از آنها که «حسن حلبی» مشهور است، به سمت منزل او حرکت کردیم. چون به منزل رسیدیم اسبابها راجابجا نموده، خواستیم به حمام برویم که از آنجا به زیارت حضرت «موسی بن جعفر علیهماالسلام مشرف شویم. چون که اخوی و رفقا قبل از بنده یک دفعه به زیارت نایل شده بودند، اظهار کردند: اگر می خواهید شما به زیارت مشرف شوید، باید بدون اطلاع صاحب خانه باشد، چون که صاحب منزل، زوار می فروشد.

نظر به اینکه این قضیه را به امتحان برسانیم، لباسهای خود را عوض کرده، پیراهن و زیرشلوار خود را در بقچه گذارده، خواستیم خارج شویم، صاحب منزل اظهار کرد:

آقایان اگر چنانچه می خواهید حمام تشریف ببرید، بنده یک حمام تمیز خوب شما را خواهم برد.

اظهار کردیم ما حمام نمی رویم، بقچه را از منزل برداشته، از منزل خارج شدیم، ولی وقتی که عقب نگاه کرده، دیدیم صاحب منزل، قدم به قدم دارد می آید، خواستیم او را از سر خود وا کنیم، وارد دکان شربت فروشی شده، قدری شربت صرف نموده، از دکان خارج [شدیم]، آن شخص را دیدیم [که] نیست، گمان کردیم که رفته عقب کار خودش، به سمت حمام روانه شدیم، وقتی که وارد حمام شدیم، دیدیم آن شخص از ما جلوتر به حمام رفته، تا ما را دیده به حمامی اظهار کرد، این زوّارهای من هستند، از ایشان درست پذیرایی کنید، ولی عوض سفارش ایشان، گرچه خدمت خوبی نمودند؛ ولی پول گزافی از ما گرفتند.

از حمام خارج شده، به زیارت حضرت مشرف شده، پس از زیارت نماز را خوانده، از حرم خارج شدیم، به طرف منزل رفتیم، شب را در منزل استراحت نمودیم، صبح پس از زیارت و صرف چایی به طرف «بغداد» حرکت کردیم.

فصل ششم

(تلگراف خانه بغداد و بانک شاهی)

سوار واگن شده به طرف «بغداد» حرکت کردیم، ولی اتفاقا با واگون شهری «طهران» فرقی نداشت. ولی به قول عرب ها، «شُوِیْ شُوِیْ»(53) رفتیم، وارد «بغداد» قدیم شدیم، در آنجا یک نفر آشنا داشتیم «میرزا داودخان» نام، تاجر پوست فروش که سابقا ایرانی بوده، ایشان را ملاقات کرده، از ایشان درخواست کرده، که یک صورت تلگرافی به جهت ما بنویسد.

از ما آدرس تلگراف را سؤال نمود، چون طرف بنده در «طهران» آقای «آقا میرزا احمد طهرانیان» بود، عرض نمودیم که عنوان تلگراف را اینطور بنویس: «ایران»، «طهران»، طهرانیان، سلامتی را به «خرّم دره ابهر» اطلاع بدهید.

میرزا داودخان گفت:

مگر(54) در «خرّم دره» تلگرافخانه است؟ بنده عرض کردم: بلی! گفت: دیگر لزومی ندارد شما به «طهران» تلگراف نمائید، و از خارجه تلگرافات خود را به «طهران» بدهید. ما هم قبول نموده، تلگراف را مستقیما به «خرّم دره» نمودیم.

از آنجا خداحافظی کرده، مرخص شدیم. به طرف تلگرافخانه حرکت کردیم، از جسری(55) که وسط «بغداد» قدیم و جدید است گذشته، خود را به تلگرافخانه رساندیم. وقتی که تلگراف را به تحویلدار ارائه دادیم، ایشان سؤال نمودند «خرم آباد» است؟ ما عرض کردیم خیر، «خرّم دره».

فهرست تلگرافخانه را ارائه داده، ملاحظه نمودیم اسم تلگراف خانه های ایالات و ولایات، در آن اوراق مذکور است، دیدیم آن تلگراف بالکلّ بی مصرف است، زبان «انگلیسی» که نمی دانستیم هیچ، متأسفانه زبان ایرانی خود را هم فراموش کرده، از تلگراف خانه خارج شدیم. در نزدیک آن تلگراف خانه هم، یک جای مخصوص بود که یک نفر در آن جا نشسته و تابلویی هم زده بود، که هرکس به هر زبان بخواهد کاغذ بنویسد، ممکن است به مرکز فوق رجوع نماید.

در پله های عمارت بالا رفته اظهارات خود را نمودیم، آن هم عین عبارت را، به زبان «انگلیسی» ترجمه نموده، از آنجا خارج شده آمدیم تلگرافخانه، تلگراف را مخابره نموده، از آنجا هم خارج شدیم، ولی این فکر به کله من پیچیده که چقدر برای ما سخت است، که اگر چنانچه در خارجه برای ما وجهی لازم باشد، به چه وسیله ممکن است علامت سرّی خود را بگوئیم و از عظمت باستانی «ایران قدیم» یاد نمودم، که هر دو چشمم از سوزش قلب پر از اشک شده، که چطور سلاطین باعظمت برای تشرف حضور شاهنشاهان ما، افتخار می نمودند از اینکه با زبان شیرین فارسی تکلم نمایند.

متأسفانه امروز ما ایرانی ها حیثیّات خود را از دست دادیم، عوض اینکه نواقص زبان مادری خود را درست نمائیم، برای فراگرفتن زبان خارجی ها از همدیگر سبقت جسته، اگر انسان به ده زبان خارجی، انتفاع نماید، باز هم کم کرده، ولی عرض بنده، در این خصوص این است که [نباید [با نظر بی قیدی به زبان مادری خود نگاه نمائیم.

به عقیده بنده چیزی که برای انسان لازم است بعد از تأمین صحت بدن، علم است، که متأسفانه ما به چشم حقارت نگاه می کنیم.

بازار بغداد

چون که از بازار «بغداد» عبور می نمودیم، یک نفر صرّاف، یک نفر زوار ایرانی را صدا کرده گفت: آقا «پول ایران» داری؟

زوار در جواب گفت: شما گذاردید در «ایران» پول بماند، صد جا بیضه ما را کشیدید.

بنده خنده ام گرفت، گفتم: بیچاره زوار اشتباه کرده، از هزار هم تجاوز می نماید.

بالاخره از بازار گذشته، به سمت «بانک شاهی» رهسپار شده، وقتی که داخل «بانک شاهی ایران» شدیم، مأمور مالیّه، هر چک بانک را می گرفت، یکی دو عانه هم دریافت می داشت، تمبر الصاق می داشت، برات را به صاحبش مسترد می داشت و یک نفر عسکر هم درب اتاق ایستاده بود، نمی گذاشت مردم یک دفعه وارد بشوند، چون سه روز بود که اداره بانک تعطیل بود، قرب پنجاه نفر زوار جمع بودند، به جهت گرفتن برات روپیه آمده بودند، ما هم جزو آنها محسوب شده، تقریبا یک ساعت معطل شده، دیدیم هر یک از اهالی «بغداد» و «کاظمیین» وارد می شوند، لدی الورود(56) وارد بانک می شوند، عسکر هم اجازه می دهند، برات های خود را به امضاء رسانیده، پول گرفته می روند. ولی هرچه تبعه «ایران» می آید، بدون اینکه مراعات نوبت بنمایند، می گویند، آقا حالا وقت نیست، پس از چندی به ما هم اجازه دادند، بنده هم برات را توسط رفقا فرستادم، خودم به جریانات بانک تماشا می کردم، [و [تفکر می نمودم، که درب بانک نوشته «بانک شاهنشاهی ایران»، ما که تبعه «ایران» هستیم به ما اجازه نمی دهند، اقلاً ده نفر «بغدادی» وارد می شود، یک نفر «ایرانی» را اجازه بدهند که وارد شود، تا کار خود را انجام بدهد!!

فوری بنده به صرافت(57) افتاده، آنچه درب بانک نوشته اند این نه آن است، بلکه این بانک فلج کننده اقتصادیات «ایران» است، در این خیال غوطه ور بودم، که یک مرتبه صدای قیل و قال بلند شده، متوجه صدا شدم، دیدم که یک نفر از زنهای ایرانی با عسکر، داد و بیداد می کند، من خودم را به ایشان رسانیدم و از آن خانم محترمه پرسیدم، که چه شده است؟ جواب دادند قرب یک ساعت و نیم است که در اینجا معطل هستم، دو دفعه خواستم وارد شوم، این عسکر ممانعت نموده.

بنده رو به عسکر کرده، گفتم: آقا این ایرانی ها را که دو ساعت معطل و سرگردان نمودید، هیچ، اقلاً به این خانم اجازه بدهید که وارد شود.

گفت: نوبت به این خانم نرسیده، گفتم اگر به طور ترتیب و نوبت باشد، می بایست این خانم وجه را گرفته، در خانه خودش باشد. شما که هیچوقت ملاحظه قانون را نمی کنید، همه اجازه را به کلاه فینه ای(58) می دهید!

عسکر خندید، اگر چه به خانم هم اجازه داد، ولی باز خنده او بمنزله تیری سه شعبه بود که به قلب من اثر نمود. و رفقا هم برات ها را به امضا رسانیده، بیرون آمده به اطاق تحویل دار آمده، پول را تحویل گرفته، از بانک خارج شدیم.

چون که رفقا یک کاری در بازار داشتند، به بنده اظهار نمودند که شما از این خیابان بروید، دم جسر منتظر ما باشید، تا به شما ملحق شویم، بنده به طرف جسر رفته، در جنب جسر با یکی از مأمورین جسر صحبت می کردیم، یک دفعه دیدم، از آن طرف جسر یکی از مأمورین اداره قونسولگری «بغداد» نمایان شده، اول چون بنده علامت شیر [و[ خورشید، که افتخار ما ایرانیان است دیدم، خیلی خوشوقت شدم، چون نزدیک شد، متأسفانه نتیجه معکوس بخشید، بنده درست متوجه شده، گرچه نظریه بنده خطا نرفته، یکی از اجزای اداره قونسولگری «بغداد» است، ولی چیزی که بر من اثر نمود، آن شخص دگمه های شیر و خورشید را باز نموده، کلاه را هم از سر برداشته، با یک هیأت غریبی از نزد بنده و عسکر، که مثل یک نفر سرباز «اروپایی» ایستاده بود، گذر نمود. ...

واقعا خیلی جای تعجب است که سفرای(59) «دولت علیّه»، همه تحصیل کرده و متجدد هستند، چرا اینطور اشخاص بی تربیت را نگاه می دارند که نه حیثیت خود، و نه حیثیت دولت مطبوعه خود را نگاه می دارند، ولی برعکس ملازم قونسولگری «کاظمیین»، یک جوان خوش اخلاق و با تربیت بوده که واقعا این طور مأمورین، حفظ شئونات ملت و دولت را در خارجه می نمایند.

از جسر گذشته به طرف «کاظمیین» رهسپار شدیم و چند روزی در «کاظمیین» توقف نموده، بعد عازم «کربلای معلا» شدیم... .

(ادامه دارد)

پی نوشتها:

1 ـ فهرست الفبایی کتب خطی کتابخانه مرکزی آستان قدس رضوی: 308

2 ـ مثل و همتا

3 ـ تکیه گاه تاجران و گزیده خوبان

4 ـ در متن «معظم الیه» آمده است.

..............

.......................

..................................

5 ـ بهترین
6 ـ خورشید درخشنده.

7 ـ به معنای خورشید و ستاره آمده است؛ در این جا ستاره منظور است.

8 ـ مخفف نیشتر به معنی تیغ دلاکی است.

9 ـ طناب، ریسمانی که برای بستن انسان یا حیوان و به دام انداختن وی به کار می رود.

نظر: 0 /

عدم نمایش نظرات

بازخورد مطلب:

خانه | تماس | درباره ما |