خانه مبانی نظری خوشنویسی صنایع دستی نقاشی و نگارگری تعزیه و نمایش سینما و تلویزیون معماری شعر و ادبيات هنر جدید جشنواره ها

آرشیو

خانه / شعر و ادبيات / آرشیو

«حـج» در سيماي ادب

اذ قالَ اِبْراهيمُ رَبّ ِ اَجْعَلْ هذَاالْبَلَدَ آمِنًا وَاجْنُبْنِي وَ بَنَّي اَنْ نَعْبُدَالأَصْنام. «سوره ابراهيم، آيه 35» •    يارب اين كعبه مقص

صلاي ولايت

از آن زمان كه تو در نيشابور، سر از كجاوه برون آوردي و به كرشمه‌اي، آتش شوق بر جگر سوخته خلايق عاشق زدي و صلاي توحيد سر دادي و آن را مأمن و پناهگاه محكم و خدشه ‌ناپذ

فيض با تو بودن

كسي كه بي‏تو سر صحبت جهانش نيست چگونه صبر و تحمل كند؟ توانش نيست به سوز هجر تو سوگند ، اي اميد بشر! دل از فراق تو جسمي بود، كه جانش نيست اسير عشق تو اين غم كجا برد، كه

اى خوب

خوشا جمال جميل تو اي سپيده صبح كه جلوه‏ه اي تو پيداست در جريده صبح هلا طليعه موعود! جان رستاخيز بيا كه با تو برويد گل سپيده صبح به پهندشت‏ خيالم ، چمن چمن گل ياس شكف

هماى پرده‏ نشين

چهره‏ ها شد ز درد هجران زرد غيبتت ، رنجها به بار آورد گرد بگرفته چهره قرآن با دل غم‏گرفته‏ ات ، همدرد و من الماء كل شي حي بي‏ تو گلزار زندگي شد زرد اي جهاندار! جا

آشكار بيا!

مهربان! مهربان نگار! بيا اي گل سرخ نوبهار، بيا! درد هجرت قرار دل را برد تا دلم را دهي قرار ، بيا ! بر سر شامگاه درد آهنگ ديده‏ام شد ستاره‏بار، بيا! تا نگاهت‏شكوه مر

رخ زيباى تو

به تمناي طلوع تو جهان چشم به راه به اميد قدمت كون و مكان چشم به راه به تماشاي تو اي نور دل هستي ، هست آسمان ، كاهكشان، كاهكشان چشم به راه رخ زيباي تو را ياسمن ، آيينه به

اميد فردا

تو اي پرورده «نرگس‏» كه از گلزار زهرايي دل افروز و دلارامي و دلجوي و دل‏آرايي به بي‏ همتايي يزدان ، تو هستي بهترين برهان كه اي موجود بي‏ همتا، نداري مثل و

در انتظار صبح

خون مي‏چكد ز چشم فلق از ديار صبح داغي كه مانده بر جگر روزگار صبح شب رفت و شد سپيده، نتابيد آفتاب شايد كه مهر و ماه ندارد ديار صبح بس رنج‏شب به شانه كشيديم تا به صبح

خانه | تماس | درباره ما |